
حرفهای ما هنوز ناتمام...
تـــا نگاه میکنی:
وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی!
پیش از آنکه با خبر شوی
لحظه عزیمت تو ناگزیر می شود…
این وبلاگ تعطیل است.
---------------------
پس نوشت:
یه سری حرفامو تو اولین کامنت همین پست نوشتم.

این شهر همش شده زمین. من دلم آسمون می خواد!![]()
-----------------
پس نوشت:
دلم تنگ شده برای همتون. دلم می خواد محکم بغلتون کنم
دلم گرفته تر از روزهای بارانی است
فضای سینه چو پاییز سرد و طوفانی است
مبین به ظاهر آرام دل که چون گرداب
ز غم پر است ولی ژرفکاو و پنهانی است
سکوت پاک شما نازم ای سگان و ددان
که هرچه می کشم از های و هوی انسانی ست
به نیستی و فنا می گریزم از هستی
که لحظه ها همه آبستن پشیمانی ست
سکوت مرگ مگر وارهاند از غوغا
مرا که مایه آبادیم ز ویرانی است

ای دریغا که همه مزرعه دلها را
علف هرزه کین پوشاندست
و همه مردم شهر
بانگ برداشته اند
که چرا سیمان نیست
و کسی فکر نکرد
که چرا ایمان نیست
و زمانی شده است
که به غیر از " انسان"
هیچ چیز ارزان نیست.
-------------
پس نوشت: تا اطلاع ثانوی هر گونه دلسوزی برای بقیه تعطیل! می خوام یه مدت به خودم برسم. این روح خسته احتیاج به تیمار داره!