تبليغاتX
فصل طوفانی
 

                                       

 

حرفهای ما هنوز ناتمام...

 

تـــا نگاه میکنی:

                   

                     وقت رفتن است

 

باز هم همان حکایت همیشگی!

 

پیش از آنکه با خبر شوی

 

لحظه عزیمت تو ناگزیر می شود

 

 

این وبلاگ تعطیل است.

 

---------------------

پس نوشت:

یه سری حرفامو تو اولین کامنت همین پست نوشتم.

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت توسط یک گمشده |

 

این شهر همش شده زمین. من دلم آسمون می خواد!

-----------------

پس نوشت:

دلم تنگ شده برای همتون. دلم می خواد محکم بغلتون کنم

+ نوشته شده در جمعه یازدهم خرداد 1386ساعت توسط یک گمشده |

دلم گرفته تر از روزهای بارانی است
فضای سینه چو پاییز سرد و طوفانی است

مبین به ظاهر آرام دل که چون گرداب
ز غم پر است ولی ژرفکاو و پنهانی است

سکوت پاک شما نازم ای سگان و ددان
که هرچه می کشم از های و هوی انسانی ست

به نیستی و فنا می گریزم از هستی
که لحظه ها همه آبستن پشیمانی ست

سکوت مرگ مگر وارهاند از غوغا
مرا که مایه آبادیم ز ویرانی است

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت توسط یک گمشده |

ای دریغا که همه مزرعه دلها را

علف هرزه کین پوشاندست

و همه مردم شهر

بانگ برداشته اند

که چرا سیمان نیست

و کسی فکر نکرد

که چرا ایمان نیست

 

و زمانی شده است

که به غیر از " انسان"

هیچ چیز ارزان نیست.

-------------

پس نوشت: تا اطلاع ثانوی هر گونه دلسوزی برای بقیه تعطیل! می خوام یه مدت به خودم برسم. این روح خسته احتیاج به تیمار داره!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386ساعت توسط یک گمشده |